صحنهای از روز اسبابکشی برای بلندخوانی
Le premier jour
Demain matin, je commence mon nouveau travail. Ce soir, ma sœur, qui connaît bien le quartier, vient m’aider à m’installer1. Elle apporte trois choses : une lampe, une couverture et du pain. Je lui prépare du thé.
« Tu as trouvé le chemin du bureau ? » me demande-t-elle. Je lui montre le plan que j’ai imprimé. Mon appartement est en face de la gare. Le bureau est près de la gare ; je pourrai donc y aller à pied. Ma sœur regarde le plan, puis sourit2. « Tu verras, tu vas vite prendre tes habitudes3 ici ! »
Je range les derniers livres. Tout est presque prêt… Il reste un carton au milieu4 du salon. Nous le vidons ensemble. Enfin, nous nous asseyons : la journée a été longue, mais je me sens déjà chez moi5.
آن را به انگلیسی بخوانید
فردا صبح کار تازهام را شروع میکنم. امشب خواهرم که محله را خوب میشناسد، میآید کمکم کند جا بیفتم. سه چیز میآورد: یک چراغ، یک پتو و مقداری نان. برایش چای درست میکنم.
از من میپرسد: «راه اداره را پیدا کردهاید؟» نقشهای را که چاپ کردهام نشانش میدهم. آپارتمانم روبهروی ایستگاه است. اداره نزدیک ایستگاه است، پس میتوانم پیاده بروم. خواهرم به نقشه نگاه میکند و لبخند میزند. «خواهید دید، خیلی زود اینجا به روال زندگیتان عادت میکنید!»
آخرین کتابها را سر جایشان میگذارم. تقریباً همهچیز آماده است… یک جعبه وسط اتاق نشیمن مانده است. با هم خالیاش میکنیم. بالاخره مینشینیم: روز بلندی بود، اما همین حالا هم احساس میکنم در خانهی خودم هستم.
